دیروز روز خیلی خوبی بود. یاسمن و خانوادهاش رو بعد از هشت سال دیدم. گپ زدن با دوستان قدیمی صفایی داره که نگو و نپرس. تمام انرژیهای منفی از روح و روانم کمِ کم برای چند ساعت دور شد.
پی نوشت: پسر بانمکش هشت ماه داره.
همسر رفته سفر کاری. با اینکه چند ماهه از هم دوریم اما انگار همین بغل بود. حداقل شبها باهم تلفنی حرف میزدیم. حالا که رفته اون سر دنیا من انگار چیزی گم کردم.