ماجرای مریضی مجدد آردجیان منو خیلی کلافه و غمگین کرده بود. نمیتونستم خودش و خانواده اش رو لحظه ای از ذهنم دور کنم به خصوص که میدونستم ۲ تا دختر جوون داره. زمانی که خودت یه دردی رو از نزدیک و تا مغز استخونت کشیدی بیشتر حال آدمها رو در شرایط مشابه میفهمی. وقتی هفته پیش ادی بهم گفت که پمپ مرفین بهش وصله فهمیدم که چند روزی بیشتر وقت نداره. خوشحالم که وقتی هنوز هشیار بود تونستم براش کارت بفرستم و تو چند تا جمله بهش بگم که تصویر خوبی ازش تو ذهنم دارم. امروز صبح رفته بودم تمبر بخرم، برگشتم نشستم تو ماشین نگاه به موبایلم کردم و دیدم که ایمیل خبر فوتش رو دارم...وقتی رسیدم آفیس زنگ زدم به ادی و قبل ازینکه گوشی رو برداره بغض من ترکید...راست میگفت اونی که این دو هفته رو تخت به سختی نفس میکشید آردجیان نبود یه موجود دیگه بود که داشت از هم میپاشید.
.
.
.
واقعا من دیشب حس کرده بودم که شب آخره...
بیماری رئیس سابق برگشته و اینبار دیگه جدی تر از جدیه. واقعا باورم نمیشه، تصویری که ازش از روز جشن خداحافظیم در دوم فوریه دارم تصویر آخر خواهد بود.
برادر کوچولوی من که حالا سی سالگی رو رد کرده، امشب پرواز میکنه به سمت دیاری دیگه تا تجربه ائ جدید به کوله بارش اضافه کنه. دیشب خواب میدیدم که خونه مامان هستم و آپارتمانش پر از چمدونه. چه کنم که از راه دور دلم پیششونه. براشوش آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم.
چاقی مردم خیلی به چشم میاد که نشان از عدم تحرک کافی و
تغذیه نادرست داره. تو فروشگاهها به راحتی میتونین لباسهای سایز بزرگ
پیدا کنین. اوایل وقتی میدیدم که مردم همراه ساندویچشون چیپس میخورن
خیلی تعجبم میکردم ولی کم کم چشمم عادت کرد. سوپرمارکتهای اینجا رو
خیلی دوست دارم. تقریبا همهچیز رو میشه با کیفیت خوب پیدا کرد. به نظرم
مردم بریتانیا مردم راحتتری برای کار کردن هستن. کم کم مودبن که واقع
نعمته