روزهای بود که هجده ساله شدن یک رویای دور بود؛ بیست ساله شدن، بیست و پنج ساله شدن خیلی دور بود. فردا من سی و پنج ساله میشوم!
بعضی صبحها قبل از رفتن به سر کار رادیو ه//م//ر//ا//ه گوش میدم. دکتر ه/لا//ک//ویی برنامه نسبتا جالبی داره. مردم از سراسر دنیا زنگ میزنن، مشکلاتشون رو میگن و مشاوره میگیرن. گاهی مشکلات سطحی هستن ولی اغلب عمیقند. دیروز صبح مهیبترین مکالمه این یک سال اخیر رو شنیدم:
زن جوان بیست و دو سالهای تماس گرفته بود. بعد از شرح داستان پر هیاهوی زندگیش (که وضوح احمال کاری اولیا مدرسه و والدینش درش پیدا بود) و اینکه مبتلا به افسردگی دو قطبیه، دکتر ازش پرسید: دخترم چرا داروهات رو سر خود قطع کردی؟
زن جوان: آقای دکتر شوهرم بهم گفت نمیخواد بخوری خودت کم کم خودتو درمان میکنی و خوب میشی!!!
من از دیروز صبح ذهنم بیش از گذشته به این مشغوله که چه بسیار زندگیها که به دلیل تابو انگاری صحبت و آموزش درمورد بیماریهای عصبی و روانی در این دنیا و به خصوص در کشورم نابود شده و چه بسا چه جانها که گرفته شده.
رفته بودم دانشگاه بیرمنگهام. دپارتمان مهندسی شیمی هر سال یک کنفرانس داخلی برای دانشجویان دکترای مهندسی شیمی برگزار میکنه و تنها مدعوین خارجی همکاران پروژهها از صنعت هستند. بعد از تمام شدن ارائهها با یکی از اساتید که سالها در یونیلیور کار میکرد گپ میزدم. میان گفتگو گفت: من میدونم چقدر کار کردن در محیطهای کاملا مردانه برای تو و امثال تو سخت است!
از این که بالاخره یکی از آن بالا بالاها سختی کار ما رو درک کرده بود خیلی دلم گرم شد. همین!
توی آزمایشگاه بودیم و سخت مشغول تست مکانیکی شکلاتهای تهیه شده به روش بسیار نوین و هیجان انگیز. نگاهم افتاد به صورت همکار جوان پرتغالیم که اون روز با کم رویی تعجب برانگیزی -که هرگز خصلتش نبود -سعی میکرد خیلی با من رو در رو نشود. پرسیدم: دندونت چی شده؟ شکسته؟ (یکی از دندونهای جلویی نصف شده بود). گفت: شکسته. بار پنجمه که میشکنه. دیشب میوه گاز زدم و شکست. گفتم: این دندون باید روکش بشه! گفت: من از این پولها خرج نمیکنم.
چند دقیقه بعد پرسیدم تعطیلات عید پاک چکار میکنی؟ گفت:میخوام ۵ روز برم اسپانیا بگردم.
فکر کردم چقدر اولویتهای ما و اینها باهم فرق میکنه!
فردای اون روز رفت پیش دندان پزشک تا دندونش رو یه جوری راست و ریست کنه. ۵شنبه گذشته دوباره دندونش شکست! جمعه با یه دندونه وصله پینه شده دیگه اومد سر کار! پناه بر خدا!
در آستانه سال نو خورشیدی هستیم. امسال به دلیل جابجایی نمیتونم برم ایران اما دلم حسابی پیش مادر و برادرمه. خدا رو شکر که فرزاد هست و میتونیم در کنار هم سال رو تحویل کنیم. فردا میرم پیشش و کم مونده که ثانیهها رو هم بشمرم.
از صمیم قلبم آرزو میکنم که امسال سال خیلی خیلی بهتری برای همه مردم ایران باشه. برای همه و بخصوص خانواده خودم آرزوی سلامتی دارم. جای همه اونهایی که نیستن به خصوص پدر عزیزم سبزه. امیدوارم روحشون آروم و شاد باشه.