گل کو

گل کو می آید /گل کو می آید خنده به لب. / من ندارم سر یاس،/ زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور/ ضرب آهسته پاهای کسی می آید.

گل کو

گل کو می آید /گل کو می آید خنده به لب. / من ندارم سر یاس،/ زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور/ ضرب آهسته پاهای کسی می آید.

پایان سال خورشیدی

تا پایان سال خورشیدی چند ساعتی بیش نمونده. سال ۹۷ پر بود از وقایع تلخ و شیرین. تلخ ترینش از دست دادن خاله منیر بود و شیرین ترینش تغییر بزرگی که من در کارم دادم.  امسال افتادم رو دور خوندن کتابهای بسیار زیبایی از ادبیات معاصر و این کار داره بهم از خیلی جهات کمک می کنه.

امیدوارم سال جدید وقایع شیرینش بیشتر از تلخی هاش باشه. اول از همه سلامتی برای نزدیکانم رو آرزو می کنم و دوم دعا می کنم که وضع معیشتی هموطنانم بهتر بشه.آمین.

همیشه از ماه فوریه اروپا بیزار بودم: از سرما و تاریکی کشدار این ماه. امسال اما اوضاع متفاوت  و ما دو هفته بسیار زیبا داریم که یک هفته اون سپری شده است. امروز که بعد از مدتها برای تمرین دو بیرون رفتم ریه هام رو از هوای مطبوع بهاری پر کردم و چند تا عکس یادگاری هم از طبیعت زیبا و گلهای نرگسی که در حاشیه کانال آب روییده بودند گرفتم. با همه این احوال خوب ته ته دلم کمی نگران از تغییرات اقلیمی هستم.

یکی‌ از چالش‌های کاری امسال من مسوولیتم در پایلوت پلنت هست. باید چند تا پروژه خیلی‌ مهم رو با اپراتر‌ها امسال پیش ببرم. هفته پیش بالاخره متوجه شدم که چرا انقدر سرسخت هستند. به نظر من از اینکه تو جلسه بشینند منزجر ا‌ند. همین که کلاه ایمنی رو سرمون میگذریم و میریم تو پلنت خیلی‌ خوب رفتار میکنند ولی‌ وای به دقایقی که مینشینیم تو آفیس. البته مشکل فرهنگی‌ هم خودش یک داستانیه که باید در نظر گرفت و اینکه کارگر‌ها اغلب فکر میکنند که کار رو اونها انجام میدان و ما فقط دستور میدیم. دیگه حساب مسئولیت و استرسی که به ما وارد میشه رو نمیکنند. از وقتی‌ اومدم اینجا که حکم عسلویه هلند رو داره میبینم که کارگر‌ها ۶:۳۰ صبح الی‌ ۷ میان سر کار و ۳:۳۰ می‌رن خونه!!!!!!!!!! و من خیلی‌ وقتها با اینکه ۸:۰۰ یا ۸:۳۰ پشت میزم هستم، از ۱۳:۰۰ به بعد روزم شروع میشه چون باید اونور آبی‌‌ها بیدار بشن. خلاصه که زمان مساله پیچیده‌ای شده.

امروز تولد خاله منیر بود. اگر بود امروز ۷۰ ساله میشد. از صبح حالم خوش نبود. دلتنگی‌، سرما و تنهایی درد را دو چندان می‌کند. خاله هر چه بود عشق بود. این را که میگویم از سر گفتن نمیگویم، غیر از مادر پدرم و خاله منیر در زندگیم با انسانی‌ به این عمق از خوش قلبی مواجه نشده ام. خاله زیبا هم بود؛ بسیار زیبا. شنیده‌ام عمو علی‌ سنگ قبری با عکس خودش و خاله سفارش داده و بدون اطلاع به بچه‌ها نصب کرده است. عمو حال خوبی‌ ندارد، ورای باور من لاغر شده است از بس بدون خاله غذا از گلویش پائین نمی‌رود. خاله میگفت وقتی‌ من نبودم، دور هم جمع بشوید، با موسیقی‌ آرام و شرابی به دست به یاد من بنوشید و این طور به یادم باشید...

این روزها همون حس خوب و نابی که تو دوره دکتری داشتم دوباره به سراغم اومده. روزهایی که درگیر مشکلات واحد تولید میشم، پیش آمدها و داده ها رو میارم تو واحد تحقیقات و با همکار با سابقه ام سونت سعی می کنیم حلشون بکنیم خیلی خوشحالم. سه شنبه که با مدیر تولید که یه خانم نازنین بلژیکی و یکی از سه راهنمای کاری منه صحبت می کردم بهش گفتم که خیلی راضیم از کار کردن با هماهنگ کننده پروژه های پلنت. گفت ما هم ازش خیلی راضی هستیم چون واقعا برای پلنت دل می سوزونه و احساس مسوولیت می کنه.
وقتی میگم خوشحالم به این معنی نیست که زندگی خیلی عالیه و بدون استرس! همه درگیر روزمرگی و نگرانی ها و ترسهاش هستیم فقط گاهی که سرکار راحت تریم زندگی بهتر پیش میره همین. اعتمادی که مدیرم ندیده و نشناخته بهم کرده بهم دلگرمی و اعتماد به نفس میده.