گل کو

گل کو می آید /گل کو می آید خنده به لب. / من ندارم سر یاس،/ زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور/ ضرب آهسته پاهای کسی می آید.

گل کو

گل کو می آید /گل کو می آید خنده به لب. / من ندارم سر یاس،/ زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور/ ضرب آهسته پاهای کسی می آید.

مکالمات خنده دار

توی پایلوت پلنت پلیمری که من مسوول فنیش هستم دو تا کارگر کار می کنند که به غایت منفی و نسبتا پرخاشگرند. گاهی از میزان منفی بودنشون احساس تاسف می کنم. نمیدونم آدمها چطور می تونن زیباترین و بهترین ساعتهای روزشون رو اینطور با افکار منفی بگذرونند؟ متاسفانه کاری هم از دست کسی ساخته نیست که جو رو تغییر بده. مدیرم که تجربه مشابه باهاشون داشته بهم پیشنهاد کرده که به حرفهاشون با حوصله گوش بدم اما اگه واقعا از مرز گذشتند می توتم ریپورتشون بکنم به خط اخلاق. البته من ترجیح میدم کار به اونجا نکشه.

دوشنبه ها معمولا بعد از نهار میرم پایلوت پلنت. این هفته بعد از گوش دادن به بعضا چرندیات و اغلب غر غرهاشون و البته آپ دیت پروژه ها، داشتم جمع می کردم که برگردم آفیسم. غر اعظم برگشت گفت راستی مملکتتون چه خبر؟ گفتم اسباب کشی دارم اخبار رو دنبال نمی کنم. گفت اگه جنگ شه برمیگردی بجنگی؟ یه آن کف کردم ولی ازونجایی که ۳ متر و ۱۰ سانت زبون دارم واکنش خونسردی نشون دادم که مثلا من و زور بازوم کجا بریم؟ بعد گفت خوب راستش تو کلا به مشکل برمی خوردی! شرکت فلان و تو هم ایرانی! همه اینها رو با چنان لحن مطمئنی می گفت گویی ساعتها بهش فکر کرده و خیلی هم حال کرده از تصور من با چمدون پاره که دارم میرم ازینجا وقتی براش خیلی ساده و در دوجمله توضیح دادم که من مشکلی ندارم و نخواهم داشت کاملا در چهره اش خوندم که تیرش به سنگ خورده.

 خلاصه بعد مدتها یکی نتونست خودش رو کنترل کنه و زیپ دهنش رو بسته نگه داره. اگه جای دیگه ای از جغرافیای هلند کار نکرده بودم فکر می کردم که لابد این جور رفتارها مختص مردم خارج از محدوده ست ولی خوب این طور نیست.

ویکند در زیلاند

امروز هوا بسیار عالی بود. بعد از ورزش و نهار، همسر پیشنهاد کرد که بریم بیرون. منم گفتم بریم شهر فلیسینگن رو ببینیم که شهری ست ساحلی و مقصد خیلی از هلندی ها، آلمانی ها و بلژیکی ها برای تعطیلات تابستونی و ساحلی و موج سواری. 
همیشه وصف بلوار فلیسینگن رو شنیده بودم ولی خوب شنیدن کی بود مانند دیدن! ساعت حدودهای سه بعد از ظهر بود که رسیدیم و هوا گرم اما مطبوع. وقتی از خیابونی که ماشین رو پارک کرده بودیم، پیچیدیم توی بلوار و منظره رو به دریا رو دیدم به تمام تعریف ها حق دادم. ساحل زیبا با خیابان کناره تمیز و کافه های قشنگ بسیار چشم نواز بودند. هتل آپارتمانهای زیادی توی اون خیابون وجود دارند که پنجره هاشون رو به دریا باز میشن. 
این قسمت از هلند نسبت به مناطق مرکزی و غربی خلوت تره و همین مساله آرامش ساحل رو بیشتر می کنه. اونهایی که اهل موج سواری و قایق رانی هستند از زندگی در این منطقه یا سفر به اینجا لذت بیشتری می برند.
سری هم زدیم به مرکز شهر که نقلی و با مزه بود. ما رو یاد برایتون انگلیس انداخت اما خوب برایتون جذاب تر و بزرگتر بود.
بعد از دیدن شهر و خوردن بستنی تو آفتاب داغ سری زدیم به دو نقطه توریستی دیگه زیلاند که من ندیده بودم اما فرزاد با دوچرخه ازون جا رد شده بود. امکاناتی که برای توریست ها در نظر گرفته شده واقعا خوبه! سازه هایی آبی هلند هم که واقعا تحسین برانگیزند.

روزمرگی و هوای رو به پاییز

کم کمک داریم به استقبال پاییز میریم. هفته پیش هوا اصلا خوب نبود اما این هفته آفتاب درومده و امروز بعد از ظهر هوا عالی شد. منم از فرصت استفاده کردم و اومدم بعد از کار بیرون . این روزها فکر می کنم که زندگیم خیلی بیش از حد با کار گره خورده و باید بیشتر مراقب سلامتی و بالانس زندگیم باشم. جمعه پیش هم مدیرم بهم زنگ زده بود و آخر سر بهم گوش زد کرد که زیاد کار نکم و به فکر بالانس کار و زندگیم باشم. 

بی صبرانه منتظر تغییر رنگ برگهای درختان و پیاده روی و دویدن در طبیعت زیبا هستم.

مستند

روز یکشنبه خیلی دلم می خواست که بریم سینما و مهمتر ازون بریم خانه فیلم و اونجا یه فیلم تماشا کنیم. می دونستم که اگه به فرزاد بگم بازهم یه بهونه میاره پس وقتی رفته بود استخر بدون هماهنگی یه فیلم انتخاب کردم و بلیط خریدم اما مطمئن بودم که از محتوای فیلم که در واقع یک مستند بود خوشش خواهد اومد. 

خلاصه اومد و شنید و چک و چونه زد و رفتیم با دوچرنه و دیدیم و اتفاقا خیلی خوشمان هم آمد. واقعا بعضی از آدمها چه توان و اراده ای دارند!!!

مستندی که دیدیم از دکتر روث بپرس نام داشت.

سفرنامه مالزی ۴

بارها گفته ام که آسیا رو خیلی دوست دارم : هم مردمش برام تازگی دارند ، هم تاریخ داره، هم طبیعت و هم غذاهای خوشمزه. برای کسی مثل من که شاغله و از خوردن هفتگی دست پخت مادر و خاله و عمه محرومه، سفر رفتن و تعطیل کردن آشپزخونه یه نعمته که بابتش مرتب خدا رو شکر می کنم. تو سفر مالزی چندین و چند آشپزخونه مختلف رو از هندی و چینی و تایلندی و غیره رو امتحان کردیم . میوه ها و سبزیچات هم تنوع زیادی داشتند. شاید اگر من تو آسیا زندگی می کردم گیاه خوار یا حتی وگان می شدم از بس که تنوع زیاده. 

ما یک روز رو اختصاص داده بودیم به بازدید از جنگلهای تامان نگارا. راه زیادی رو باید با ماشین می رفتیم تا برسیم به جنگل و چه کار خوبی کردیم که رفتیم. من تاحالا اونهمه درخت پالم یا نخل ندیده بودم! هوا به شدت شرجی بود و اگه ماشین کولر نداشت هلاک می شدیم. برای خوردن غذا هم نمی شد به هر رستوران محلی اعتماد کرد به خصوص که اغلبشون کولر نداشتند. به نقطه مورد نظرمون که رسیدیم یه پیاده روی ۱ ساعته کردیم و پشه هاهم تا جا داشت از خجالت ما درومدند. 

شب آخری که تو منطقه کامرون بودیم رفتیم یه رستوران هندی به پیشنهاد یه سایت توریستی. نسیم خنکی می وزید و ما کنار یه زوج ژاپنی نشسته بودیم. من بریانی وجی سفارش داده بودم و فرزاد قارچ ماسالا. اینقدر غذای ما رو دیر آورد که به غلط کردن افتاده بودیم. رستوران بر خیابون نبود و فکر می کنم اونهمه آدم مثل ما رستوران رو بر اساس امتیازی که تو سایت Trip advisor بهش داده  انتخاب کرده بودند.