گل کو

گل کو می آید /گل کو می آید خنده به لب. / من ندارم سر یاس،/ زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور/ ضرب آهسته پاهای کسی می آید.

گل کو

گل کو می آید /گل کو می آید خنده به لب. / من ندارم سر یاس،/ زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور/ ضرب آهسته پاهای کسی می آید.

تجربه متفاوت

خوبی‌ بزرگ ورزش دو (البته در کشورهای غربی!) این است که هروقت و هرجا باشی‌ میتونی‌ کفشهات رو بپوشی‌ و بری بیرون و بدوی! امروز صبح به رسم یک شنبه‌ها صبح از خونه زدم بیرون و مسیر جدیدی رو پیش گرفتم و برای اینکه در این شهر کوچک گم نشم!!! از موبایلم استفاده می‌کردم. پارک زیبا و نسبتا بزرگ شهر مقصدم بود. مسیری که انتخاب کرده بودم سربالایی نفس گیری داشت که برای منی‌ که تو هلند دویدن رو شروع کرده بودم عادی نبود! می‌تونم بگم که تجربه عجیبی‌ بود. مدیرم بهم پیشنهاد کرده که برای نیمه ماراتن شمال انگلستان آماده بشم. اگه بتونم همکارم رو قانع کنم که باهم تمرین کنیم و هدفمون رو اون مسابقه قرار بدیم خیلی‌ خوب می‌شه.


پی‌ نوشت: من ذاتاً آدم کینه ایی نیستم و از رفع کدورت به هر شکل و به هر بهانه ایی استقبال می‌کنم. مگه این دنیا چند روزه؟

عادت‌

یک سری از عادت‌ها که از وجودشون بی‌ اطلاع هستی‌ خودشون رو در هنگام تغییر شرایط نشون میدهند. به عنوان نمونه: من همیشه خودم رو طرفدار چای میدونستم! دو سه‌ روزی هست که متوجه شده‌ام نوشیدن روزانه یک لیوان قهوه اعلا با شیر فراوان جزئی از من است. این مملکت هم مملکت چای نوش هاست و البته چای هم یکی‌ از محصولات دیرینه‌ کمپانی یونیلیور (برند لیپتون که معرف حضور هست؟). این میشه که دستگاههای‌ قهوه مجانی‌ ساختمان  وحشتناکند و درواقع بهتر می‌بود که برشون میداشتند! دیروز صبح متوجه شدم که دیگه تحملش سخته، کاپشنم رو پوشیدم رفتم از رستوران یه لیوان قهوه خریدم (به مبلغ ناچیز یک پوند!) و با رضایت نه چندان برگشتم پشت میزم و بدین سان اولین هفته اقامتم به پایان رسید.

 

نقطه شروع

دلشوره‌های مادرانه و نگرانی‌های پدرانه زیباترین احساساتی‌ هستند که دو موجود میتوانند بدون هیچ توقعی به تو داشته باشند. به مادر گفتم نگران من نباش همه‌چیز به نظر تحت کنترله. گفت: من نگرانم که تو استرس بگیری. الهی که من قربون دلت بشم. من که میدونم تو هیچی‌ نمی‌گی اما بخش بزرگی‌  از هوش و حواست پیش منه.

خونه موقتم رو دوست دارم. دیروز صبح می‌خواستم نقش یک همسر مهربان و کدبانو رو بازی کنم و برای همسر نیمرو درست کنم که متوجه شدم اجاق برقی‌ کار نمیکنه. یاد روز‌های اول مهاجرت به هلند افتادم که ماشین لباس شویی ساختمان راه نیفتاده بود و بابا در اولین و آخرین ایمیلش به من سفارش کرد که نگران نباشم این چیز‌ها حل میشه. منم الان خودم رو زدم به بی‌ خیالی و مثلا این قضیه برام مهم نیست!

مهربان همسر تا جای که از دستش بر اومد تو این جابجایی به من کمک کرد و من خیلی‌ ازش ممنونم.

فردا اولین روز کاریه و من خیلی‌ بهش فکر می‌کنم. امیدوارم شروع خوبی‌ باشه.

 

دل رو بزن به دریا

همه این روزهای آخر اقامت در یک جایی و یک شهری آمیخته با حس و حال عجیبیه: آخرین نگاهها به در و دیوار شهری که مدتی خانه ات بوده، آخرین خریدها و لحظات آخر جمع و جور کردن و مهیا کردن آشپزخانه برای مردی که (تقریبا) هیچ از آشپزی نمی دونه، کمردردهای ناشی از خستگی و بدو بدو و تلفنهای دقیقه نود و ...و ...و....

فکر می کنم تصمیم درستی گرفتم یا گرفتیم. یک جایی باید دل رو زد به دریا و راهی شد همین!

خداحافظی سخته

امروز آخرین روز کاری من در واحد تحقیقات هلند بود. صبح که به سمت محل کارم می روندم با خودم فکر می کردم که چه زود این سه سال و چهارماه گذشت! خیلی خاطره خوب دارم که با خودم می برم و البته خاطرات بد هم یک چندتایی هستند که به آب می سپرمشون. بعد از ظهر برام برنامه خداحافظی گرفته بودند و حسابی با کیکم غافلگیرم کردند: تعدادی از عکسهای این چند سالم رو روی کیک چاپ کرده بودند! خیلی دوستش داشتم. هدیه های جالبی هم گرفتم که دوتاش رو اصلا انتظار نداشتم و بینهایت خوشحال شدم. الان ساعت نه شبه و یه بغض بزرگ تو گلوی من گیر کرده. خداحافظی از چند نفر برام خیلی خیلی سخت بود. خیلی دلم می خواد در محیط جدید آرامش داشته باشم و شاد باشم . مدیرم جمعه قبل به من می گفت تو با اومدنت به گروه انرژی خیلی زیادی به همراه میاری. شاید کسی ندونه که دل کندن برای من خیلی خیلی سخته ! شاید این نوع زندگی که من انتخاب کردم برای آدمی با روحیات من اصلا مناسب نباشه...