گل کو

گل کو می آید /گل کو می آید خنده به لب. / من ندارم سر یاس،/ زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور/ ضرب آهسته پاهای کسی می آید.

گل کو

گل کو می آید /گل کو می آید خنده به لب. / من ندارم سر یاس،/ زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور/ ضرب آهسته پاهای کسی می آید.

ماه ژوئن به سرعت برق و البته همراه با استرس و هیجان گذشت. دو تا ارائه خیلی‌ مهم برای مدیران ارشد داشتم و دو تا پروژه فوق برنامه و صد البته نگرانی‌های جدید خانواد‌گی. مسابقه دو امسال که همیشه تو ماه ژوئن در محوطه اطراف محل کارم برگزار می‌شه رو به خوبی‌ پشت سر گذاشتم و رکورد سال قبلم رو ۶ دقیقه بهبود دادم. از این بابت از خودم خیلی‌ راضیم و مطمئنم که تمرینات سختی که با کلاب داشتم تاثیر مثبت داشته.

از حدود یک سال قبل یه دوست خیلی‌ نازنین پیدا کرده‌ام که خیلی‌ از تنهایی‌های منو پر کرده بود و بعد از عمری کسی‌ رو پیدا کرده بودم که تقریبا هر وقت احتیاج داشتم قابل دسترسی بود حالا چه با تلفن چه حضوری. دوست نازنین قصه ما چند وقته با یکی‌ از پسر‌های گروه دوستانش رابطه جدی پیدا کرده. آقای انگلیسی‌ مربوطه از من خوشش نمیاد و برعکس. خلاصه که فکر کنم که باید با اوقات خوش همراه با دوست مربوطه کم کم خداحافظی کنم.

دیشب مهمون یکی‌ از همکاران بودیم. لورنا اول به من گفت که تنها میاد و من برم دنبالش که باهم بریم. بعد پیغام داد که دوست پسرش هم میاد و شرط گذاشته که ما (منظورش من) ازش در مورد کسالت مادرش که هفته پیش عمل جراحی سختی داشته چیزی نپرسیم!!! چیزی که تا این لحظه هرگز پیش نیومده! یعنی‌ من حتا به روش نیاورده بودم که میدونم مادرش کنسر داره چون اولا در این ور دنیا حریم خصوصی یه مفهوم دیگری داره و من کاملا میدونم جریان چیه و ثانیا اصلا این مساله کنجکاوی منو تحریک نمیکنه!!! خلاصه ازش پرسیدم بیام دنبالتون یا تنها برم؟ گفت بذار بپرسم!!!!!!!!! بعد پیغام داد بیا لطفا. آخر شب من خیلی‌ خوابم میومد بهشون گفتم بریم؟ گفتن اره، نه... یک ساعت گذشت پرسیدم بریم؟ لورنا گفت "لی‌" میگه ما پیاده میایم تو برو! منو میگین؟ تصور کنین که من در شرایط نوجوانان ۱۶ ساله خودم رو دیشب یافتم! من هرچی‌ از این مسائل خاله زنکی فرار کنم  بازم دنبالم میان!


زندگی‌ چقدر عجیب غریبه: یه روزهائی از تنهایی و فشار نگرانی برای فرزاد پشت فرمون تا سر کار غصه خوردم، بغض کردم یا گاهی اشکی هم ریختم؛ یه لحظه هایی هم بود که از ته دل خندیدم.

آخر هفته خیلی‌ گرمی‌ در پیشه. بهار بهم پیشنهاد رفتن به ساحل رو داد و منم از خدا خواسته واسه فردا بلیت گرفتم اونهم سر راه سوار همون قطار میشه. چقدر دنیا کوچیکه! وقتی‌ بهار داشت میرفت آمریکا، کی‌ فکرشو میکرد که ما روزی روزگاری تو انگلیس باهم قرار اینور اونور رفتن بذاریم؟!

دارم فکر می‌کنم چی‌ بپوشم چی‌ ببرم؟ مطمئنم که هرچی‌ سبک بارتر بهتر و راحتتر خواهد بود.

 

از وقتی‌ سریال هملند رو دیدم به همه چیز مشکوک‌م! دیروز صبح که خبر آتش‌سوزی تو لندن رو از تلویزیون دیدم و شنیدم، به این فکر کردم که نکنه آمریکایی‌ها مقصر باشند تا به شهردار ضدّ ترامپ لندن ضربه بزنند!؟!

این روزها ذهن همسر خیلی‌ درگیره. حق هم داره ناخوشی اعضا خانواده چیزی کمی‌ نیست. قدر سلامتی‌ و لحظه لحظه‌یی‌ که بدون درد نفس میکشیم رو بدونیم.

صبح از خواب بیدار شدم، گرمم بود، یه لیوان آب خنک برای خودم ریختم، نصفش رو سر کشیده بودم که سرم گیج رفت...واقعا سخته وقتی‌ میدونی‌ کسانی‌ هستند که به هر دلیلی‌ سلامتیشون مختل شده و خوردن و آشامیدن براشون راحت نیست.