درست ۲۷ روز از شروع کار جدید میگذره. من برگشتم هلند و تقریبا هر روز خدا رو شکر میکنم که بهم اراده داد تا تصمیم به جابجای بگیرم. محیط کار جدید جذابیتها و ترسهای خودش رو داره؛ اگه بخوام خیلی خلاصه بگم اینه که در مقایسه با صنایع غذایی خیلی جدیه!
از نظر ظاهری هم هم بهتره هم بدتر: واحد ما تو یه ساختمون خیلی قدیمی قرار گرفته و خبری از اپن آفیس بزرگ و شاد و رنگی نیست. در عوض تقریبا هرکس آفیس خودش رو داره که من عاشقشم چون بهم اجازه میده رو کار خودم تمرکز کنم و از برخورد بی مورد با همکار جلوگیری میکنه.
این روزها حسابی سرم با قوانین ایمنی گرمه. پروژه مربوطه رو هم فعلا دوست دارم و عنوانش چیزیه که خیلی دوست داشتم یه روزی انجامش بدم.
(واقعا دلیل چنین اظهار نظری رو درک نکردم! یعنی این مساله به این خانم اصلا مربوط نبود!)از هفته پیش مشغول ناهار و شامهای خداحافظی هستم. دوستان و همکاران لطف کردن و در گروههای مختلف چند ساعتی رو با من گذروندن. دوشنبه استرس شدیدی داشتم چون نگران اسباب کشی بودم. اما خدارو شکر دیروز به محض اینکه از شرکت حمل و نقل زنگ خونه رو زدن خیلی حالم بهتر شد. دو تا کارگر هلندی تر و فرز همه کارها رو انجام دادند. البته من لباس هامو خودم بسته بودم ولی باز خیلی کار بود که باید انجام میشد. کارگرها از دیدن اینکه آپارتمان من نمای خوبی به سمت زمین راگبی داره سر ذوق اومده بودند هرچند که دیروز هیچ بازی به خصوصی برای تماشا در جریان نبود.
امروز ناهار با همکاران پروسس و یکی دو نفر دیگه که باهشون تو پروژهٔ بستنی گیاهی کار کردم به حساب مدیرمون دارم میرم یه پاب تو همین روستای شارنبروک. منشی همه چیز رو هماهنگ کرده. فکر کنم یه غذای گیاهی بخورم من اصولا انقدر بیرون غذا نمیخورم!
دقیقا هفت روز کاری به پایان کار من در مرکز تحقیقات "Colworth" باقی مونده و من بعد از کمی کمتر از شش سال کار در این کمپانی قراره که ساکم رو بردارم و برم. از این که خودم برای خودم تصمیم گرفتم خیلی حال خوبی دارم. درسته که این همه وقت تو این کمپانی بودم و "Network" خوبی هم پیدا کردم و احساس راحتی میکنم اما چند ماهی بود که مطمئن شده بودم آیندهای که خودم برای خودم ترسیم کرده بودم با اهداف و امکانات اینجا همخوانی نداره. من تو رشته مهندسی شیمی درس خوندم و برام هنوز این رشته جذابیت داره. این شد که حسابی یک چند ماهی وقت گذاشتم تا کار جدید پیدا کنم. با مدرک دکترا کار پیدا کردن و عوض کردن راحت نیست اما نشد نداره!
این روزها خیلی همکارهام از من میپرسن که چطور پیش رفت یا چه مراحلی رو پشت سر گذاشتی. جوابم اینه که من به این پروسس به چشم یک کار نیمه وقت نگاه کردم و هر روز بعد کار کم کم یک ساعت تا دو ساعت در شب رو یا داشتم رو رزومه یا روی اپلیکیشن وقت صرف میکردم. خلاصه که پیل پشت کار موروثی از خانواده پدر رو دراوردم. دیروز سر ناهار دوستم میگفت من انقدر اینجا میمونم تا منو ازینجا بیندازند بیرون. نمیدونم من کی به این نقطه میرسم ولی تا جایی که بتونم تصمیم دارم افسار زندگیم دست خودم باشه.