چهارشنبه 24 آذر 1395 @ 14:15

زندگیست دیگر

ماجرای مریضی مجدد آردجیان منو خیلی‌ کلافه و غمگین کرده بود. نمیتونستم خودش و خانواده ‌اش رو لحظه ای‌ از ذهنم دور کنم به خصوص که میدونستم ۲ تا دختر جوون داره. زمانی‌ که خودت یه دردی رو از نزدیک و تا مغز استخونت کشیدی بیشتر حال آدمها رو در شرایط مشابه میفهمی. وقتی‌ هفته پیش ادی بهم گفت که پمپ مرفین بهش وصله فهمیدم که چند روزی بیشتر وقت نداره. خوشحالم که وقتی‌ هنوز هشیار بود تونستم براش کارت بفرستم و تو چند تا جمله بهش بگم که تصویر خوبی‌ ازش تو ذهنم دارم. امروز صبح رفته بودم تمبر بخرم، برگشتم نشستم تو ماشین نگاه به موبایلم کردم و دیدم که ایمیل خبر فوتش رو دارم...وقتی‌ رسیدم آفیس زنگ زدم به ادی و قبل ازینکه گوشی رو برداره بغض من ترکید...راست میگفت اونی‌ که این دو هفته رو تخت به سختی‌ نفس می‌کشید آردجیان نبود یه موجود دیگه بود که داشت از هم میپاشید.

.

.

.

واقعا من دیشب حس کرده بودم که شب آخره...

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.